سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

دوست دارم داری بزرگ می شی:)

سلام گل مامان. پسرم وای چقدر دلم می‌خواد که این چند وقت هم زود زود تموم بشه و بتونم ببینمت. پنجشنبه پیش با مامان بزرگت (مامانم) رفتیم خرید برای شما. مامان بزرگت برات یک تخت و کمد خوشگل چوبی به رنگ درخت گردو  سفارش داد که دو تامون عاشقش شدیم. بدشم یک روتختی چند تیکه آبی که روش عکس پو داشت خریدیم. رفتیم خیابان بهار با اون حال و هوای بامزه که یک عالمه نی نی و یک عالمه مامانایی که حامله بودن توش خرید می‌کردن، برات لوازم حموم، شیشه، لوازم غذا و ... خریدیم. وای نمی‌دونی که چقدر خرید کردن برای نی نی گلو که شما باشی کیف می‌ده. بابایی الان دقیقا ۹ روزه که رفته سفر کاری و نیستش و هر روز که با هم حرف می‌زنیم حالت...
25 بهمن 1390

۲۶ هفتگیت

سلام عزیز دل مامان احساس می‌کنم هر روز از دیروز بزرگتر می‌شی و منو بیشتر عاشق خودت می‌کنی گل پسرم. بابایی 4 شنبه از مسافرت اومد و برات یک ماشین خوشگل که توش یک آدمکه سوغاتی اورد. این اولین سوغاتیته که برات اورده :)))))) دیروز با بابایی رفتیم بران کالسکه ، کریر و تخت پارکتو خریدیم همشونو به رنگ قرمز گرفتیم امیدوارم که توش سلامت و شاد باشی و دوسشون داشته باشی. از همه مهمتر دیشب بابایی تکوناتو حس کرد هووووووورااااااااا :)))))) کلی دو تامون ذوق کردیم آخه ضربه‌هات کلی قوی بودن :) همیشه عاشقتیم ...
24 بهمن 1390

۲۵ هفتگیت

سلام عزیز دل مامان میخواستم بگم امروز دیگه باباییت بعد ۱۲ روز می‌یاد از سفر و من خیلی خوشحالم. مطمئنم که تو هم دلت برای صداش تنگ شده. راستی دیروز خیلی روز خوبی بود اولش که باهم با ارکستر آکادمیک کنسرت داشتیم بعد هم که با مامان رفتیم تمرین و شما موقعی که سر تمرین قطعه  lacrimosa که یکی از قطعه‌های معروف mozart هست رسیدی کلی وول خوردی وقتی تمرین اون تیکه تموم شد ساکت شدی:))) فکر کنم صدا هارو از هم خوب تشخیص می‌دی شیطون من :) منم کلی ذوق کردم خیلی حس خوبی بود. تا حالا حدودا ۴ بار خوابتو دیدم . ۲ بارش بهت شیر می‌دادم . یک بار به اسم یارا صدات می‌کردیم. خیلی خواب‌های خوبی بود خیلی دوست دارم به دنیا بیای...
19 بهمن 1390

خودم برایش می‌گویم

خودم برایش می‌گویم چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد ولی من چه؟؟هنوز... ترس های کودکی ام پا برجاست ناخوابی های من و شنیده هایی از دیو و غول کاش بیشتر از صورت مهربان خدا می گفتند تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی م...
5 بهمن 1390

اولین تکونای تو

سلام عشق مامان . عزیز دلم الان حدود ۳ - ۴ روزه (از اوایل ۲۲ هفتگیت) روزه که تکوناتو به صورت مشخصی حس می‌کنم مامان جون و این یکی از قشنگ‌ترین احساسایی هست که خدا تا به حال بهم داده. قبلا حدودا وقتی شما ۳ ماه تو دلم بودی  موقعی که کنسرت داشتم  (البته با شما) روی صحنه  و سر آهنگ های موتزارت وقتی داشتم می‌خوندم زیر دلم نبض می‌زدی عزیز مامان فکر کنم که از موسقی کلاسیک خوشت می‌یومد . :)) اما اینقدر مشهود نبود برام . الان انگار که می‌زنی به دلم . این ور اون ور می‌ری و بازی می‌کنی وقتی صبحانه و نهار می‌خورم بعدش شروع می‌کنی به تکون خوردن بعضی وقتی مثل الان اینقدر ...
1 بهمن 1390
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد